مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

266

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بيخواب و سنبل از رشك زلفانش در تاب بود . عارضى چون ماه دو هفته و رشتهء لؤلؤ در عقيق نهفته . واله و حيران در دهليز به اين سوى و آن سوى همىرفت و همىآمد . و او در نكوئى چنان بود كه شاعر گفته : تا سر زلف تو آن‌گونه پريشان باشد * هيچ دل نيست كه وى را سر و سامان باشد راستى را لب و دندان ترا شايد گفت * اگر از لعل و ز گوهر لب و دندان باشد روز رخسار و شب زلف تو هركس كه بديد * زان سبب روز و شب او همه يكسان باشد ايها الخليفه ، چون در بگشودم كه آن آهو خرام را سلام كنم ، كوى و برزن از بوى مشك و عنبر پر شد . پس او را سلام دادم . بآوازى خفيف و دلى حزين ، رد سلام كرد . با وى گفتم : اى خاتون ، شيخى هستم غريب . تشنگى بر من غالب شده . آيا بيك آب ، مرا مىنوازى يا نه ؟ گفت : اى شيخ ، از من دور شو كه من از آب و نان بمحنت مشغولم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دخترك گفت : من از آب و نان بمحنت مشغولم . گفتم : اى خاتون ، سبب چيست ؟ گفت : از آن‌كه من به كسى عشق دارم كه انصاف نمىكند و كسى را ميخواهم كه او مرا نميخواهد . گفتم : اى خاتون ، آيا در روى زمين كسى هست كه تو او را بخواهى و او ترا نخواهد ؟ گفت : آرى . نخواستن او بسبب فزونى حسن و جمالى است كه دارد . گفتم : درين دهليز از بهر چه ايستاده‌اى ؟ گفت : راه او از اينجاست . و اين وقت ، هنگامى است كه او از اينجا